تبليغاتX
کلید
 

پرسپولیس ۲  .........................  سپاهان۱

افشین قطبی: " خدا این پرسپولیس را دوست دارد."

پرسپولیس سزاوار این قهرمانی بود. تبریک به همه دوستان هوادار پرسپولیس و به امید قهرانی پرسپولیس در آسیا.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/28ساعت 8:59 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

همیشه با برخی از دوستانی که دغدغه جدی و صادقانه ای در عرصه سیاست و جامعه دارند درباره "مسأله فوتبال" بحث داشتم، اعتقاد خودم این است که هر تفکر سیاسی و اجتماعی که به هر نحوی با هر وجهی از زندگی انسان تعارض داشته باشد، ناگزیر  به بیراهه می رود. درباره این وجوه زندگی مثال های فراوانی را می توان ذکر کرد، و درباره آنچنان گروه هائی که مرام آنها به تعبیر من زندگی ستیز بوده نیز می توان به مصادیق فراوانی در تاریخ ایران و جهان اشاره نمود........ بگذریم.

 الغرض اینکه از نظر من یکی از نیازهای انسان در زندگی هیجان است،.........  یکی از مهیج ترین ابتکارات بشر بازی فوتبال است.........خصوصاً اگر به هر دلیلی هوادار تیم فوتبال خاصی باشی..........

.... ای بابا دارم خفه میشم، بابا بی خیال فلسفه بافی، من با عرض شرمساری از حضور حضرات روشنفکران، فعالین سیاسی، دانشگاهیان، فعالین هوادار حقوق بشر و دموکراسی،و........ اعلام می نمایم که:

.هوادار......سرسخت.......تیم فوتبال پرسپولیس می باشم!.

روم به دیوار، و باز هم شرمنده همه حضرات می باشم.....گفتن این یکی خیلی سخته اما خوب آدمی که ننگ فوتبال دوستی و هواداری را به جان خریده این ننگ های مضاعف را هم داره!......... شرمنده ما دیروز برای ابراز هوادرایمان از پرسپولیس رفتیم استادیوم آزادی!

حالا که رومون به هم باز شده میگم، جای همه شما خیلی خالی بود، غوغائی بود: نو هزار نفر باشید و تیمتون ۴-۱ ببره.......آقا جداً خوش گذشت به ما، هرچند این اعترافات سنگین و شرمگینانه را هم داشت! 

حالا که رومون دیگه خیلی به هم باز شده و عرق شرم ما هم داره خشک میشه! با عرض مجدد از حضور همه آن عزیزان پیش گفته و نیز همه استقلالی ها و اندک اصفهانی های سپاهانی( چون اکثر اصفهانیها هم پرسپولیسی هستند) عرض میکنم که:

                               زنده باد زندگی:         

پرسپولیس قهرمان میشه

خدا میدونه که حقشه

پیش بینی بازی با سپاهان:

پرسپولیس ۳          سپاهان ۰

پی نوشت: می دونم در میان حضرات فعالین سیاسی! و.... فرومایه هائی چون من که حتی حاضرند عمل دون و پست رفتن به استادیوم را انجام دهند کم نیستند اما برای اینکه از بار عذاب وجدان! خودم کم بشه این یکی را که در انجام این جرم با من شریک بود معرفی می کنم: مهرداد رحیمی٬ آره!٬ به خدا من تنها نبودم!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/27ساعت 3:36 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

۱. میدان تیان آن من

    

۲. زلزله دیروز 

۳. المپیک پکن

 چین، مردم و حاکمیت آن همیشه برای من یک مسأله بوده اند!.

طرحی جالب از شیوه طراحی نشان ویژه بازیهای المپیک پکن، برگرفته از وبلاگ:http://siprisk.blogspot.com

 

     

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 7:37 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

۷۲ روز مانده به ......اعزام به خدمت مقدس سربازی!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/21ساعت 4:35 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

ظلمت در نیمروز

"به هنگام نیمروز، ظلمت همه جا را فرا گرفت و تا ساعت سه بعد از ظهر ادامه یافت.

در این وقت عیسی با صدای بلند فریاد زد: ایلوئی، ایلوئی لماسبقتنی؟

این فرازی است از انجیل به روایت مرقس باب پانزدهم آیات ۱۵ به بعد.

ظلمت در نیمروز اصطلاحی سیاسی است که از کتاب عهدین گرفته شده و به موقعیتی اطلاق می شود که در آن کسی به گناه ناکرده دم تیغ برود."

                                                         اسدا... امرایی مترجم کتاب ظلمت در نیمروز

آرتور کستلر نویسنده کتاب ظلمت در نیمروز در این اثر به خوبی جنبه هائی وحشتناک از رژیم دیکتاتوری توتالیتر استالین را نمایان می سازد. این کتاب در واقع داستان بازجوئی و محاکمه یکی از فعالین کمونیست در دادگاه های استالینی است.همان دادگاه های معروفی که شخص را به گناه ناکرده مجبور به اعتراف می کرد. مصاحبه و خودزنی و.... زندانیان سیاسی همه ره آورد بازجویان استالینی برای نظام های بعد از خود است.

این کتاب را اسدا...امرائی ترجمه نموده و انتشارات نقش و نگار در سال ۱۳۸۰ منتشر نموده است. این شعری است که مترجم در آغاز کتاب آورده است:

گفتند آنکه خنده به لب دارد

نشنیده بی گمان خبر هولناک را....

من خنده ای شگفت به لب دارم

زیرا کبوتران من از آستان صبح

پایان آن خبر را اعلام کرده اند.

نادر نادرپور

آبان ۱۳۴۳ 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/14ساعت 7:54 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

-اسامی سه نوجوان شهید ایوانی

۱. کسرا میری        دانش آموز کلاس دوم راهنمائی

۲. اشکان بی باک   دانش آموز کلاس اول راهنمائی

۳. میلاد حسنی     دانش آموز کلاس دوم دبیرستان

- امروز خبر دار شدم از میان زخمی های این فاجعه سه نفر دیگر از آنان فوت کرده اند. یکی از دوستانم پزشکم که روز حادثه در بیمارستان.....ایلام بوده است بر این نکته اذعان نمود که عمده زخمی ها از میان نوجوانان ۱۳ تا ۱۷ ساله بوده اند و وضعیت آنها به حدی وخیم بوده است که حالات روحی و روانی پرسنل بیمارستان را نیز دگرگون کرده است و پزشکان و پرستاران با چشمانی اشکبار و.... سعی در رسیدگی به وضع این بچه های پرپر شده را داشته اند.

- خبرها حاکی از این است که کشته ها و زخمی ها همگی از ناحیه پهلو مورد اصابت گلوله قرار گرفته اند و این مساله با توجه به همجواری قرارگاه سپاه با فرمانداری ایوان احتمال تیراندازی مستقیم تفنگداران مستقر در سپاه به سوی تجمع کنندگان مقابل فرمانداری را افزایش می دهد.

- خبر ناگوار دیگر اینکه شنیدم مادر یکی از سه شهید ۷ اردیبهشت ایوان نتوانسته داغ فرزند را تاب آورد و  خودکشی کرده است، یاد روزگار پیشین افتادم "توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد.......به مادرم بگوئید دیگر پسر ندارد"، اما این مادر نتوانست بشنوند که دیگر پسر ندارد( به خدا قسم که گریه کم است برای این فجایع )، عجب....عجب روزگار پستی است این روزگار ما.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

از  سمفونی آواز دلفین ها تا سمفونی کشتار دلفین ها!

۱. هفته گذشته که مسیح علی نژاد در روزنامه اعتماد ملی مطلبی را منتشر نمود که استقبال های مردمی از احمدی نژاد را با نمایش دلفین های گرسنه پارک دلفین های جزیره کیش دربرابر مربی تربیت کنندشان تشبیه نمود، فریاد وامصیبتای مدار شریعت کیهانی! یا همان حسین شریعتمداری برخاست و  کیهانیان در غم این توهین عظما به ملت همیشه در صحنه ایران زجه ها زدند!، چندان که شیخ اصلاحات!هم از مطالب روزنامه اش شرم زده و خجل گردید. همگان و به خصوص کسانی چون من که زاده شهرستانند، به درستی این تشبیه مسیح علی نژاد در مقاله آواز دلفین ها ایمان داشتند و بر ذوق و هنرش آفرین گفتند، ولی شاید برخی پیام یادداشت او را قبول داشتند ولی نوع تشبیه بکار رفته در آن چندان مورد قبولشان قرار نگرفته بود و چنین پنداشتند که بالاخره دلفین حیوان است و تشبیه آن با ملت شریف ایران حاوی مقادیری توهین و اهانت است!. اما من هم قبول دارم بخشی از مقاله مسیح گاف بود و تشبیه سازی او حاوی مقادیری از اشتباه، اما چرا؟...

۱.احمدی نژاد در دوره ریاست خود بر دولت جمهوری اسلامی دوبار به استان ایلام سفر نمود و در این سفرها شاهد اجرای کامل و همه جانبه آن چیزی بودیم  که مسیح و ما سمفونی گرسنگی می نامیمش و دولت کریمه استقبال پرشور مردمی، و شاید شما هم قسمتهای از آن را در برنامه های سیمای جمهوری اسلامی دیده باشید، اصولاً احمدی نژاد در هر دو دوره سفرهایش، ایلام جزء نخستین گزینه های سفرش بود چون به خوبی می دانست در استان ایلام دولفین ها از همه جا گرسنه تر مانده اند! و آماده آوازند! 

 ۲.روز شنبه ۷ ادیبهشت در پی بروز شایعه تقلب در شمارش آراء انتخابات، جمعی از مردم شهر ایوان غرب واقع در استان ایلام، در مقابل فرمانداری این شهر تجمع می کنند و  برخی جوانتر های این جمع معترض به اقتضای شور جوانی اقدام به سنگ پرانی به سوی شیشه های ساختمان فرمانداری می کنند، بخش زیادی از این مردم همان دلفین هائی هستند که در این سه سال، دو بار سمفونی گرسنگی را برای دولت مهرورز نمایش داده اند، اما این بار کارگزاران دولتی که داعیه اداره جهان را دارد و در سمفونی های پیشین به روستاهای آنان نیز سرکشی می کرد به میان مردم نمی آیند، پای صحبت و در دل آنان نمی نشینند، پیش از این و در سمفونی های پیشین دولت مهروزر در جواب شکایت مردم از گرسنگی با دادن چند ده هزار تومانی آنها را دل خوش می نمود، اما برنامه آنان برای سمفونی ۷ اردیبهشت ایوان چه بود؟ جمع آوری نامه؟ نه٬ پای دردل نشستن؟ نه، سخنرانی؟ نه،... ژ۳....کلاشینکف....کشیدن گلنگدن..... گلوله...گلوله...گلوله...شلیک....شلیک...شلیک...به کجا؟...به آسمان؟...نه...نه....نه...به سینه جوانان ایوانی..................

باور کن حال نوشتن ندارم، این ۴۸ ساعت انگاری لای دستگاه پرس بودم!....وای بر تو مسیح چه گافی دادی در مقاله ات، کدام مربی دلفینی در کیش یا همه جهان دیدی که اگر دلفین ها کمی نافرمانی کردند با رگبار گلوله ژ۳ آنها را بکشد؟، مرا ببخش مسیح اما تشبیه تو در آن مقاله ساده دلانه، خوش باورانه و نادقیق بود. شاید هم حق داری، تو سمفونی آواز دلفین ها را دیده ای اما سمفونی کشتار دلفین ها را که ندیده ای، تو مربیان پارک دلفین های کیش را دیده ای، اما قصابهای دلفین های ایوان را که ندیده ای.........چه بگویم؟،اگر تا فردای فردا هم بنویسم غمم تسکین نمی یابد، دوست دارم بگویم "انا لله و انا علیه راجعون"..... دوست دارم قصه خلال پای زن یهودی را بگویم، فاصله علی تا علی!؟ بخندم؟، گریه کنم؟.....از کسرا و اشکان نوجوان بگویم، نه به خدا آنها دلفین نبودند، دلفین ها گران قیمتند و برای مربیانشان با ارزش، اما جان اشکان و کسرا ارزشی نداشت، مگر جان عزت و اکبر....و بسیاری دیگر ارزش داشت؟، و هیچ کس هم به تاوان مرگ آنان نمی میرد، بالاخره در هر جائی سرباز وظیفه ای پیدا می شود که هوس دزدیدن ریش تراش داشته باشد!!!...... ای وای برما که انگار به زندگی خفت بار  عادت کرده ایم و  غافلیم از اینکه پستی و رذالت زندگی کردن در وجودمان رسوخ کرده. 

پی نوشت۱: در فاجعه ۷ اردیبهشت ایوان غرب ۳جوان کشته و بیش از ۳۰ نفر زخمی شده اند و حال چهار تا شش نفر از زخمی ها هم بسیار وخیم است.

پی نوشت۲: طبق اطلاع من، ساختمان فرمانداری ایوان در جنب ساختمان و قرارگاه سپاه پاسداران قرار دارد، و مردم تجمع کننده به این همسایگی توجه لازم را ننموده بودند!

پی نوشت ۳: پیش از شلیک مستقیم به سوی مردم از هیچ وسیله دیگری چون مذاکره، باتوم، گازاشک آور و.... استفاده نشده است! 

پی نوشت۴:فارغ از مقاله مسیح و با تأکید به اینکه از نظر من همه ما به نوعی خوی و خصلت های انسانی مان را از دست داده ایم ، مردم ایوان غرب در میان مردم استان ایلام مردمی فهیم و با سطح بالای فرهنگ سیاسی بوده اند و نماینده مورد حمایت آنان نیز از نیروهای سیاسی اصلاح طلب ایلام است.

پی نوشت آخر: درباره خوی ضحاکی بیشتر بیندیشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 4:27 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

جیمز جویس (۱۸۸۲ - ۱۹۴۱):

....:خوب حالا٬ جیمی٬ بالاخره از زندگی بشر چه چیزی فهمیدی؟

جویس:اینکه٬ گاهی ناامیدکننده است٬ بیشتر اوقات طنزآمیز و از فرط استیصال مسرت بخش.

پی نوشت۱: توصیف را حال کردید٬ هرچند معتقدم کلمه گاهی در اول جمله زیادی است.

پی نوشت۲: این مقدمه ای بود بر مطلبی درباره جیمز جویس در پست بعدی٬ اگر ماندیم!.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/02ساعت 8:1 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

از فعال پنبه زن تا فعال سیاسی!

رجل سیاسی

چگونه تشرهای همسر باعث شد جعفر پنبه زن بعد از "یک عمر خایه لرزوندن!" و پنبه زنی تبدیل به پیشوای آزادی ملت ایران و کاوه آهنگر زمان شود؟! و یکی از رجال سیاسی عصر مشروطیت به حساب آید!؟٬ محمد علی جمالزاده را می توان با قاطعیت پدر داستان نویسی نوین ایران دانست، و در میان آثار او که یکی از دیگری شیرین تر و خواندنی ترند٬ داستان کوتاهی با عنوان رجل سیاسی از جایگاه مهمی برخوردار است. رجل سیاسی داستان پنبه زن قانع و سر بزیری در شهر تهران و در مقطع تاریخی پس از مشروطیت است که طی فرایندی! خواندنی تبدیل به یکی از رجال سیاسی عصر خود می شود٬ داستانی که جمالزاده از قول این پنبه زن سابق درباره روند رجل سیاسی شدن او نقل می کند برای کسانی که در عرصه های سیاسی اجتماعی این مملکت فعالیتی دارند بسیار آموزنده است! و خواندن این داستان کوتاه برای این قشر از جامعه از نان شب واجب تر است!.

به واقع نقد بنیادینی که جمالزاده با نگارش این داستان٬ از عرصه سیاست در ایران عصر قاجار داشته٬ هنوز هم  تر و تازه و خواندنی است٬ زیرا عرصه سیاست ما در سال ۱۳۸۶  از بسیاری جهات چندان تفاوتی با سال ۱۲۷۶ ندارد!. خواندن رجل سیاسی جمالزاده را خصوصاً به دوستان فعال در عرصه سیاست ایران که رجال سیاسی همچون "آقا شیخ میرزا جعفر"  یا همان "جعفر پنبه زن" در آن فراوان یافت می شود٬ توصیه می کنم.

پی نوشت۱: عمده آثار جمالزاده در خور ستایش و خواندنی هستند و در آینده به برخی دیگر از آنها اشاره می کنم.

پی نوشت۲:  چون از خواندن داستان سالیانی می گذرد! اسم این پنبه زن عزیز را تردید دارم جعفر بود یا چیز دیگر؟! اما به احتمال زیاد همان جعفر درست باشد. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 7:32 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

بادبادک باز                                                             

ادبیات را بهترین دارو برای زمان فترت می دانم و در این چند سال که آکنده از یأس و ناامیدی و فترت بود خواندن برخی از آثار ادبی در جهت تحمل زندگی در چنین فضائی برای من کمک و مسکنی درخور بود٬ قبلاً برخی از آثاری را که می خواندم در وبلاگ معرفی می کردم تا شاید دوستانی که نخوانده اند بگیرند و بخوانند( اگر توان خرید کتاب را با این قیمت های نجومی کتاب در بازار داشته باشند! ما که کم آوردیم در مقابل این بازار نشر! شما را نمی دونم.) از جمله کتاب هائی چون: طاعون اثر آلبر کامو٬ خاطرات جوانی یک استاد اثر اشتفان تسوایک٬ خاطرات پس از مرگ براس کوباس اثر ماشادو دآسیس٬ افسانه آفرینش اثر صادق هدایت و خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ. هرچند احساس می کنم دوران فترت به روزهای آخر خود رسیده است٬ و اساساً نیاز به مسکن هم از بین می رود! اما خوشبختانه داروی تجویزی من یعنی ادبیات چون افیون وابستگی و اعتیاد شدیدی به همراه دارد و پس از چند بار مصرف ناچار به مصرف مادام العمر آن هستید.....اما کتابی که چند ماه پیش خواندم و حسرت این را خوردم که چرا نویسندگان ایرانی(خصوصاً از نوع اون ور آبی) ما نتوانسته اند قصه پر غصه وطنمان را در قالب رمانی به زبان فراگیری چون انگلیسی با مردم کتاب خوان جهان در میان بگذارند....

خالد حسینی نویسنده افغانی ساکن آمریکا رمان بادبادک باز را با هدف روایت رنج ها٬ ستم ها٬ آوارگی ها و.... که بر ملت افغانستان در چند دهه گذشته رفته است٬ خلق نموده و انصافاً اثری درخور ستایش آفریده است.اگر بادبادک باز را بخوانید، امیر، حسن، آصف و علی را که مهمترین شخصیتهای این داستانند٬ هرگز تا پایان عمر فراموش نمی کنید. بادبادک باز چنان واقعی و ملموس است که اگر نویسنده آن را به عنوان زندگی نامه خود منتشر می کرد کمترین تردیدی درباره آن ایجاد نمی شد٬ بادبادک باز را بخوانید تا فضای زندگی در کابل دهه ۶۰ و ۷۰ میلادی را دریابید، مسائل ملت افغانستان همچون تضادهای قومی مذهبی، اقتصاد، جنگ، همسایگان و.... به خوبی در این کتاب نمایانده شده است. خواندن بادبادک باز به خصوص برای بسیاری از ایرانیان که انگاره های غلطی در ذهن از ملت مظلوم افغان دارند توصیه شده است!. بادبادک باز را بخوانید تا احساس یک افغانی را از شنیدن خبر قدرت گرفتن دوباره  طالبان در این کشور به خوبی درک کنید. بادبادک باز را بخوانید تا عمق فاجعه جنایت کارانه و خائنانه کمک برخی از همسایگان افغانستان به قدرت گیری دوباره طالبان را دریابید.... بادبادک باز را بخوانید. 

پی نوشت: ظاهراً  فیلم سینمائی بر اساس این کتاب ساخته شده است که من ندیده ام! و خالد حسینی بعد از بادبادک باز٬ رمان هزار خورشید تابان را نیز منتشر نموده که من نخوانده ام!   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/28ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  |