|
درمانده این قفل و در جستجوی کلید....
|
شما که داخل می شوید، دست ازهرامیدی بشوئید.
«از من داخل شهرآلام میشوند.
از من بسوی رنج ابد میروند.
از من، پا بجرگه گمگشتگان میگذارند.
عدالت، صانع والای مرا به ساختنم برانگیخت:
پدید آرنده ام قدرت الهی بود،
و عقل کل، و عشق نخستین.
پیش از من هیچ چیز آفریده نشده بود
که جاوید نباشد، ومن خود عمر جاودان دارم.
شما که داخل میشوید، دست از هر امیدی بشوئید.»
۱- چند سال پیش درکتابخانه دوستی مجموعه سه جلدی «کمدی الهی» اثر نبوغ آسای دانته آلیگیری(۱۲۶۵-۱۳۲۱) شاعر فلورانسی را دیدم، از میان سه جلد آن که عبارت بود از: ا- دوزخ ۲- برزخ ۳- بهشت همان اولی یعنی دوزخ را به امانت گرفتم. هفته پیش در خبرها خواندم که شهر دار شهر فلورانس ایتالیا، شهروندی افتخاری فلورانس را به اکبر گنجی اهدا کرده است.
۲- در میان همه سرودهای کمدی الهی که شرح سفر فرا زمینی دانته به دوزخ و طبقات گوناگون آن است، سرود سوم آن که آغاز سفر و ورود به دوزخ است و از این سرود، شعر بالا که بر کتیبه ای بر دروازه دوزخ نوشته شده ، و ازاین شعر سطر آخرآن بر من تأثیری ماندگار گذاشت و از آن پس دوزخ برای من همیشه معنای جز این نداشته است: داشتن آرزو بی هیچ امیدی
۳- بعد از برگزاری انتخابات مجلس هفتم و به خصوص پس از انتخابات ریاست جمهوری در سال گذشته و دردست گرفتن دولت توسط ...... یأسی بزرگ سراپای وجود اکثرآزادیخواهان وطن را گرفت.( هرچند برخی، بسیار پیش از این نیز نا امید بوده و خودرا غرق زندگی روزمره نموده بودند.) و زندگی در ذیل حاکمیتی استبدادی که امید همه امیدواران در آن ناامید شود یعنی زندگی دردوزخ. گنجی در سالی که گذشت با وجود همه نقدهائی که به تئوری ( هر چند ناپخته) جمهوری خواهی او بود،و نقدهائی که به تاکتیکهای دوران زندانش بود، بارقه از امید در دل برخی از آزادیخواهان آفرید. که از این رو در خور ستایش و آفرین است.
۴- آنکس که زندگی بزرگترین شخصیت تاریخ فلورانس یعنی دانته را خوانده باشد می داند بدست آوردن شهروندی فلورانس افتخاری نیست، چنانکه دانته در سرآغاز کمدی الهی خویش می گوید: «چنین است کمدی دانته آلاگری که اهل فلورانس است، اما فلورانسی خوی نیست.» و این فلورانسیان بودند که در بیست سال پایانی زندگی دانته، وی را از سکونت در شهر خویش محروم نمودند.و چه بسا اگر بدستشان می افتاد چون اکبر گنجی در زندان قرارش می دادند. اما گنجی را می توان با الهام از خالق کمدی الهی، مفتخر به شهروندی «شهر بهشت» نمود چه با دمیدن امید در کالبد ایرانیان(هرچند اندک) سعی در نابودی دوزخ آنان نمود. به امید....
نمی دونم چرا وقتی خبر آزادی اکبر گنجی را شنیدم نا خود آگاه یاد بیژن جزنی و آن نه زندانی افتادم که در سحر گاه سی فروردین ۱۳۵۴ به آنها هم گفته شد آزادید٬ بیژن و زندانیان دیگر هم پس از سالها اسارت در زندان اوین به هوای آنکه روز آزادیشان فرا رسیده ودر حالی که چشمبند بر چشم داشتند و زندانبانان دو طرف آنها را گرفته بودند براه افتادند٬ اما مقصد نه در خروجی زندان بلکه تپه های بالای زندان اوین بود( گنجی را هم خود زندانبانان خبر کردند که آزادی٬ ولی او را به در منزلش رساندند و....)
تا آخرین لحظات که بیژن جزنی و دیگر شیران در زنجیر را بر روی تپه های اوین به پشت خواباندند٬ آنها فکر نمی کرند که دیکتاتور خشمگین از عملیات دوستان آنان در بیرون زندان دستور قتل آنان را داده٬ از هنگامی که در نوجوانی داستان زندگی بیژن جزنی را خوانده ام تا کنون نمی دانم چرا هروقت به این قسمت از داستان زندگی این قهرمان که فکر می کنم٬ بغض تلخ و سنگینی گلویم را می فشارد٬ در مورد هیچ یک از شهدای راه آزادی این حس را به این شدت ندارم( شاید ملک المتکلمین و صور اسرافیل استثناء باشند.)
چند روز پیش اکبر گنجی پس از آنکه خبر آزادیش را دریافت کرد ساعاتی بعد در منزلش ودر میان خانواده بود٬ ولی بیژن جزنی و یارانش لحاظاتی قبل از شهادت بر تپه های اوین دریافتند٬ از زندان تن آزادند و......
اما به هر حال هنگام تبریک گفتن نیست ولی از آزادی گنجی بسیار خوشحالم.