تبليغاتX
کلید
درمانده این قفل و در جستجوی کلید....
هفته پیش طی نامه ای و با ذکر دلائلی که از نظر خودم منطقی بود از عضویت در جبهه مشارکت ایران اسلامی استعفا(تعبیر جدا شدن را دقیق تر می دانم) دادم٬ به امید یافتن و در پیش گرفتن راهی دیگر .... تا چه پیش آید.

تحلیل مفصلی دارم درباره وضعیت گذشته٬ حال و آینده جبهه مشارکت و در کل جریان "اصلاح طلبی معطوف به قدرت" و دلیل انصرافم از همکاری در قالب جبهه مشارکت٬ بر گرفته از همان تحلیل است٬ از ماجرای انتخابات مجلس هفتم جرقه "راه تازه" در ذهنم شکل گرفت و ماجرای انتخابات قبلی ٬ دکتر معین٬حکم حکومتی و.... من را تقریبا به قطعیت رساند٬ یک سال گذشته را با " معمای مرگ و زندگی" کلنجار می رفتم٬ هنوز این معما بر من حل نشده٬ اما٬ اما به تعبیر "دآسیس" آن را در میان چمدان گذاشتم و به شهر آمدم٬ تا راه تازه ای بجویم و بپیمایم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/28ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

نمی خواستم چیزی بنویسم و شاید نمی توانستم اما با همه عجزم این دو خط را می نویسم٬ باید گریه های شبانه مادرش را دیده باشی تا بفهمی٬ باید حسرت نگاه پدرش را دیده باشی تا بدانی٬ همه لذت می برند از دیدن "بوی پیراهن یوسف" همه خرسند یا بی تفاوتند از دیدن تصاویر این روزهای سیما٬ همه صحبت می کنند از "آزادگان"٬ روزنامه ها تیتر می زنند که "آزاد شدند..." گاهی فکر می کنی شاید او هم هنوز باشد٬ اما فریاد منطق بر سرت این رویا را می میراند٬ و وقتی به یادت می آورند که "هی ...کجائی... ۲۷ سال گذشته ...صدام هم دیگر نیست...". اما مگر می شود....مگر می توان باور کرد...مگر می توانی هضم کنی ....  می گویند"این همه شهید این همه خانواده که دو یا سه و گاهی بیشتر از فرزندانشان  شهید شدند آنها چه کنند ..." اما من که می دانم که غم شهادت کجا و غم این یکی کجا؟ نمی دانم چه نامی بر این حال بگذارم که توان وصفش را داشته باشد٬ بی خبری یا مفقود الاثر یا شاید مفقود الجسد یا... بی فایده است می دانم هیچ نامی آفریده نشده که آن را وصف کند ....

همیشه چنین روزهائی از سال٬ من یاد او  و آنهائی( تا انجا که میدانم ۵۰۰ تا ۶۰۰ نفر) می افتم که نیامدند٬ و مادرانی که گریه های شبانه شان پایانی نیافت٬ و پدرانی که حسرت نگاهشان ادامه یافت و....

می دانی مادرش دلخوش است به خوابهائی که می گویند "می آئید"٬ تو هم دلت را خوش می کنی به خوابهای او و با آهنگی که نهیب عقل را بر سرت نکوبد با خود زمزمه می کنی که " می دانم که می آئید ...." 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/27ساعت 6:16 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

"تئوری توطئه را گاهی کسانی توهم و بیماری می خوانند٬ که خود تئوریسین یا کارگزار توطئه اند."

                                                                                                         

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/23ساعت 2:22 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

تاریخ نگاری مستند یا تحریف تاریخ

۱- رهبر جمهوری اسلامی در پیامی که به همایش دولتی صدمین سال مشروطیت داد٬ دستوری صادر نمود که تیتر نخست روزنامه های امروز بود٬ نمی خواستم درباره مشروطیت بنویسم چون اگر بنا بر نوشتن بود سوگ نامه می شد و خسته ام از سوگ نامه نوشتن. اما این دستور رهبری نکته ای را دربر داشت که در خور تأمل است.

۲- یکی از ویژگیهای حکومتهای دیکتاتوری توتالیتر( که جمهوری اسلامی در کلیت آن٬ از جمله این نوع حکومتهاست) ارائه تفسیری از تاریخ است که منطبق با مبانی ایدئولوژیک آن حکومت باشد و لازمه ارائه این تفسیر٬ تهیه منابع تاریخی منطبق با آن است. از نگاه دیکتاوری توتالیتر در همه مقاطع تاریخی نبرد خیر و شری که در زمان حکومت کنونی برقرار است٬ برقرار بوده است. اگر الان رهبر٬ خیر است و مخالفانش شر٬ در تمام طول تاریخ این رهبر خیر و مخالفین شرش در قالب شخصیتهای تاریخی وجود داشته اند.

۳- مسلم است که لازمه ارائه چنان تفسیری از تاریخ٬ تحریف آن است. و چنین می شود که آیت ا... کاشانی که روز ۲۹ خرداد خطاب به رهبر کودتای ۲۸ مرداد پیام تبریک صادر می کند و..... به عنوان رهبر نهضت ملی شدن نفت معرفی می شود و دکتر مصدق خائن به ملت!.(در ۲۷ سال گذشته ده ها عنوان کتاب با چنین رویکردی به نهضت ملی شدن صنعت نفت منتشر شده است.)  و.......

۴- اما مشکل حضرات در این است که صد سال از مشروطیت گذشته است و آنانی که شاهد انقلاب بوده اند و مشاهدات و شنیده های خود را قلمی کرده اند٬ در دسترس نیستند تا درباره تفسیر صحیح!! تاریخ مشروطه توجیح شوند و  بفهمند تاریخ را چگونه باید! بنویسند!. درباره انقلاب مشروطه تعداد معدودی کتاب و کتابچه موجود است که ورای نگاه منصفانه یا جانبدارانه مورخین این آثار به نقش افراد مختلف در آن انقلاب٬ از هیچ یک از این تاریخ های درجه یک مشروطیت٬ برای مثال شیخ فضل الله نوری مشروطه خواه بیرون نمی آئید!. و شیخ فضل الله نوری مطابق با این منابع تاریخی همراه و همراز محمد علی شاه قاجار بوده است نه ستارخان یا سید محمد طباطبا ئی و....  

۵- خوب حالا چه باید کرد!؟ با این مشکل؟ چطور باید چهره رهبر معظم! آن زمان را قدری تلطیف نمود.هرچند روی حضرات آنقدر هست که تصویر شیخ را در همایششان در کنار سردار و سالار و سیدین قرار دهند٬ اما برای حل همیشگی مشکل باید تاریخ را مستند( شما بخوانید مجدد) نوشت. از این روست که رهبری در صدمین سال مشروطیت دستور بازنویسی تاریخ را صادر می کند. تا ببینیم فرمانبران چقدر از عهده کار بر می آیند.

تتمه: درباره منابع درس تاریخ معاصر در برخی رشته های دانشگاهی و نیز دوره دبیرستان٬ در آینده خواهم نوشت. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/15ساعت 4:45 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

به مناسبت مرگ یک زندانی مبارز در زندان جمهوری اسلامی

مرگ   خرمگس

 خرمگس آنگاه که پوچی این پندار را که" خادمین کلیسا راهنمایان ملتند" عمیقا درک می کند٬ تا پایان عمر در پی آن است که " نقاب تقدیس را از چهره خادمین کلیسا بدرد."

 زندگی یعنی مبارزه٬ و چه راحت است مبارزه با دیکتاتورهای چکمه پوش٬ دربرابر مبارزه  با مقدس نمایانی که چکمه خشونتشان نه در پا که در دلهایشان قرار دارد. سخت است و البته شیرین مبازه با دجالان نماز شب خوانی که خدائی که بر او نماز می گذارند نیز از نوک دماغشان فراتر نمی رود و در واقع برخودشان نماز می گذارند. و چه شیرین است شنیدین اتهام ارتداد و کفر از زبان ایشان. خرمگس اگر توان براندازی ندارد٬ رسوا می کند٬ بله٬ رسوا کردن مستبدین مقدس نما٬ کم از بر انداختنشان ندارد.

خرمگس می داند که پایان این راه مرگ است٬ بله٬ خرمگس مردن را انتخاب می کند. آیا چهره این قهرمان شهید٬ که با مرگش هم درپی رسوا نمودن حیواناتی در نقاب انسان که اسیر شهوت قدرتند و نام روحانی بر خود نهاده اند٬ است. آیا چهره تابناک این قهرمان اگر والاتر نباشد همطراز مسیح نیست؟

آری٬خرمگس مرد٬ اما نسل خرمگس ها ادامه دارد٬ و کام زاهد نمایان از حضور این خرمگس ها که حتی با مرگشان نیز رسوا کننده آنانند٬ هیچگاه در کاخ های سرشار از شهوت دنیاشان٬ شیرین نخواهد شد.

چهره "خرمگس" درخشان ترین چهره یک مبارز واقعی در سراسر جهان است. "اتل لیلیان وینیچ" نویسنده انگلیسی این اثر را در سال ۱۸۹۷ به چاپ رساند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

افسانه آفرینش  

نمایش نامه ای کوتاه در سه پرده از صادق هدایت٬ هیچگاه بصورت رسمی به چاپ نرسید. در ایران هم فکر می کنم هیچگاه رسماْ چاپ نشود!. این نمایش نامه پاسخ هدایت است به این سوال که: به کجا آمده ام؟ آمدنم بهر چه بود؟ میتوانید بدون خواندن بوف کور هم با خواندن این نمایش نامه بفهمید چرا هدایت خود کشی کرد!. حدس می زنم این نمایش نامه را هدایت در یک ساعت چهار بعد از ظهر تا نه شب روز جمعه(البته چون پاریس بوده می شه یک شنبه) و در یک حالت خلسه روانی نوشته باشه!

هدایت هدف از آفرینش انسان را در چند صفحه بیان می کند و البته نوعی ریشخند یک ملحد است به خدا باوران. اگر خدا باور هستید بد نیست این اثر را بخوانید.

این نمایش نامه را می توانید از آدرس www.kavehroom.com  دریافت کنید که البته متأسفانه فیلتر شده است٬ و برای عبور از فیلترینگ هم می توانید عجالتاْ از این فیلتر شکن استفاده نمائید .

+ نوشته شده در  جمعه 1385/05/06ساعت 3:15 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

ماجرای جوانی یک استاد

"من هنوز نفهمیده ام که این مردم٬ این مردمی که کتاب می نویسند یا صحنه ابتکار می کنند٬ چرا همیشه دنبال حوادثی می روند که محل وقوع آنها حاشیه های روشن زندگی است!"

                                                                                             اشتفان تسوایک

                                                                           در بخش آخر"ماجرای جوانی یک استاد"

اشتفان تسوایک

شور شهوت و شیدائی عشق٬ فکر می کنم هیچ نابغه ای نتوانسته چون اشتفان تسوایک٬ بغرنج ترین احساسات بشری را در قالب داستانی نه چندان بلند به نمایش بگذارد. این نویسنده اتریشی که ژول رومن او را یکی از خردمندان سبعه اروپا نامیده٬ در این داستان و داستان ضمیمه آن با عنوان "بیست چهار ساعت از زندگانی یک زن" خواننده را دربرابر یک حقیقت عریان از زندگی بشر می گذارد٬ حقیقتی با نام "شهوت" و کشاکش نیروهای شهوانی دربرابر عواطف بشری در ماجراهای این دو داستان بسیار خواندنی است. تسوایک شاید تحت تأثیر دوران زندگانی خود(اروپای فاشیستی دهه ۳۰و۴۰ قرن بیستم) نه "حاشیه های روشن" بلکه متن نه چندان روشن زندگی بشر را در آثارش عرضه می دارد.

به کسانی که در زندگی خود به سختی دلبستگی عاطفی به شخصی پیدا کرده اند( البته نه عشقهای هر روزه!) و مزه تب عشق را چشیده اند و درعین حال تابوهائی ناشی از موقعیت والای اجتماعی خود داشته اند٬ خواندن این کتاب را توصیه می کنم. پیچ تاب عشق و شهوت در زندگی انسان هائی که جایگاه اجتمائی والائی دارند٬موضوع این دو داستان تسوایک است.

این کتاب با ترجمه مرحوم جواد شیخ الاسلامی که انصافا ترجمه در خور ستایشی است٬ در ایران به چاپ رسیده است.

این هم آدرس وب سایت اشتفان تسوایک برای کسانی که زبان دومی هم دارند!.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/04ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

خاطرات پس از مرگ براس کوباس

یافتن و خواندن این کتاب را مدیون یک شوخی از جانب آرش هستم.

"من نویسنده ای فقید هستم٬ اما نه به معنای آدمی که چیزی نوشته و حالا مرده٬ بلکه به معنای آدمی که مرده و حالا دارد می نویسد."

ماشادو دِآسیس نویسنده برزیلی٬ این اثر را در سال ۱۸۸۰ میلادی خلق کرد اثری که برخی آن را برجسته ترین اثر در ژانر "اتوبیوگرافی تخیلی" می دانند. زبان طنز و کنایه آمیز نویسنده نسبت به زندگی را در سرتاسر داستان کتاب می توان مشاهده کرد.

"تقدیم به اولین کرمی که بر کالبدم افتاد" هیچ تقدیمی کتابی را تاکنون ندیده ام که چون این یکی توانسته باشد محتوای کتاب را نمایان کند. زندگی٬ آرزوها٬ ناکامی ها٬ عشق٬ حسرت٬و.... نمی دانم آیا دِآسیس در طول حیاتش با نیچه آشنائی داشته یا نه؟ ولی بی گمان وی تحت تأثیر افکار آباء اگزیستانسیالیسم در قرن ۱۹ بوده است.

این کتاب در ایران با ترجمه عبدالله کوثری و توسط انتشارات مروارید به چاپ رسیده است. و برای خرید اینترنتی آن می توانید به سایت www.iketab.com مراجعه نمائید.

چند خط پایان کتاب که هیچ گاه از یاد نمی رود:

"این فصل آخر فقط شامل سلبیات است. من به شهرت نرسیدم٬ به وزارت نرسیدم٬ به معنای واقعی خلیفه نشدم٬ ازدواج نکردم٬ اما در عین حال این بخت بلند را داشتم که ناچار نبودم نانم را با عرق جبین خودم به دست بیارم.علاوه بر این دچار مرگی چون دوناپلاسیدا نشدم و مثل کینکاس بوربا عقل ام را از دست ندادم. اگر این همه را روی هم بگذاریم و بسنجیم٬ می توان نتیجه گرفت که حساب من نه مازادی دارد و نه کسری٬ بنا بر این من وقتی مردم با زندگی بی حساب شده بودم. و این نتیجه گیری البته نادرست است٬ چرا که من همین که به این سوی عالم اسرار رسیدم٬ فهمیدم که اندک مازادی دارم و این مازاد آخرین وجه سلبی در این فصل سلبیات است: من زاد ورودی نداشتم٬ من میراث فلاکت خودمان را بر دوش دیگری نگذاشتم."  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/03ساعت 8:19 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

 

طاعون

اثر بزرگ آلبر کامو نویسنده الجزایری تبار فرانسوی٬ کامو در داستان طاعون بنای فلسفه خود را شکل می دهد فلسفه ای که آمیخته ای از "هیچ انگاری"٬ "اصالت وجود" و حتی "ندانم گوئی" است. تأثیر گذار ترین قسمت طاعون برای من سخنان کشیش پس از دیدن صحنه زجر کشیدن پسر دادستان در اثر طاعون است٬ طاعون از معدود کتابهائی است که به دوبار خواندن می ارزد.

طاعون در ایران با ترجمه رضا سیدحسینی و توسط انتشارات نیلوفر٬ در سالهای ۱۳۴۵ تا ۱۳۸۱ هفت نوبت به چاپ رسیده است.

درباره زندگی و آثار کامو٬بیشتر بدانید.

حیفم آمد این تصویر را نبینید:

مقبره کامو

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 3:30 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  | 

باید آماده شد٬ اما اول باید ماند تا فکری برای آماده شدن کرد٬ هم برای ماندن و هم برای آماده شدن چه چیزی بهتر از ادبیات.....

مطلبی دارم با عنوان "جمهوری مجبوری" که وصفی از نظام سیاسی حاکم بر ایران٬ اما مطول است و حوصله نوشتنش را ندارم٬ این را گفتم چون خسته بودم از ننوشتن آن٬ و نیز وعده ای بود برای نوشتن آن. 

اما قصد دارم از این پس برخی از آثار بزرگی(البته در وادی ادبیات نه چیز دیگر)  که به قول خودم مطمئنم حتی خدا هم آنان را خوانده است!٬ را در این وبلاگ به دوستانی که شاید این آثار را نخوانده اند معرفی کنم البته از دوستان اهل ادب توقع دارم آنچه را که من نمی شناسم( که مطمئنم بسیار بیشتر از شناخته های من است) و آنان می شناسند و در خور یافته اند به من معرفی کنند. 

وبلاگی با آدرس http://www.persianbooks.blogspot.com/  به من معرفی شد که آرشیو خوبی از مجموعه کتابخانه های اینترنتی دارد بد نیست سری بزنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 2:9 قبل از ظهر  توسط احمدرضا حائری  |