تبليغاتX
کلید
درمانده این قفل و در جستجوی کلید....
چندی پیش در کار خود فرو مانده بودم  و هم سخنی نیز برای سخن گفتن  نبود و استخوان در گلو کنج دوازده متری نشسته بودم٬ به حضرت حافظ رجوع کردم و تفالی زدم٬ چنین  فرمود:

 

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمدخاک وجود ما را از آب دیده گل کناین شرح بی​نهایت کز زلف یار گفتندعیبم بپوش زنهار ای خرقه می آلودامروز جای هر کس پیدا شود ز خوبانبر تخت جم که تاجش معراج آسمان استاز چشم شوخش ای دل ایمان خود نگه دارآلوده​ای تو حافظ فیضی ز شاه درخواهدریاست مجلس او دریاب وقت و در یاب

کز حضرت سلیمان عشرت اشارت آمدویرانسرای دل را گاه عمارت آمدحرفیست از هزاران کاندر عبارت آمدکان پاک پاکدامن بهر زیارت آمدکان ماه مجلس افروز اندر صدارت آمدهمت نگر که موری با آن حقارت آمدکان جادوی کمانکش بر عزم غارت آمدکان عنصر سماحت بهر طهارت آمدهان ای زیان رسیده وقت تجارت آمد

 

القصه٬ حضرتش با این غزل در آن ساعت وقت را بر ما خوش گرداند....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/25ساعت 1:10 بعد از ظهر  توسط احمدرضا حائری  |